شامگاهان در مرزها میرسد
نمیدانم بی نصیبی من از زمستان است
یا از باران یااز عشق؟
اشکریزان و اشکریزان
کوهستان های ما سبز خواهند شد
اشکریزان و اشکریزان
شب سیاه را باز داشت خواهیم کرد
خواهی دید .
در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم و
بر پیشانیم جنگ نوشته شده است
آیا از زمستان زود رس است یا از بهار و یا از عشق؟
اشکریزان و اشکریزان
کوهستان های ما سبز خواهند شد
اشکریزان و اشکریزان
به خورشید خواهیم رسید
توی که تنت به زیبایی نیلوفر است
شاید نیلوفری در تو نهفته است
شاید عطر حظورش در یاد من شکفته است
*****************************
میمانیم در این بهر سرمست
بی ریا و غزل خوان و
مینوشیم از این خمر شراب به یاد نیلوفر دل شما
بهاری و نیلوفری باشید
عشق است......
شاید دیگه قصد نداشتم که به این وب لاگ بیام و به روزش کنم . اما خبری بود که منو تحت تاثیر قرار داد و اشکم در اومد.
ناصر عبداللهی هنر مند محبوب و دوست داشتنی موسیقی پاپ در گذشت.

جواب سوالم تو باشی اگر زدنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم مباد آرزویم از آن بیشتر
نه این که از اینکه خسته ناگزیر
نه اینکه از رنجی که برده ایم و میبریم بگویم
بلکه برای آن که خطی از خود به یادگار بگزارم
میگویم
قشنگ نازنین من که تو باشی
دیگر از هیچ نگاهی هراسانی هراس ندارم
دیگر از این همه هیچ مکدر نمیشوم
و دل دل قشنگ دوست داشتن را
سر مشق دل ها میکنم.
به یاد ناصر عبداللهی
بازم بدون عشق چشم بارون گرفته
تو لحظه های بی تو چشم بارون میگیره
کبوتر دل من تو انتظار میمیره
بی تو همش زمستونه بهار نداره عشقم
دوست دارم همیشه قشنگ ترین ترانه ام
سلام به همه ی دوستای گلم . دیدین منم دوباره اومدم؟؟
اما همیشه همین جوری میام دیر به دیر .
اما یه لینک براتون میزارم که مال یکی از خواننده های ردیفه.
حمید نوری برادر امید که (بنویس از سر خط )رو با محسن یگانه خونده .
اینم یه تیکه از یه آهنگش: 
آرزوهای دلم همه رفتن به باد
هر چی که مونده برام شده مثل یه سراب
اما از بخت بدم اونارو دادم به باد
که توی باد بپیچه سوز ناله ی صدام.
حتما برین دانلود کنین و گوش کنین حیفه از دستتون بره.
روزی بر روی آبی بی کران دریاها تاجری معروف با کشتی شخصی خود در حال سفر بود .
تاجر آدمی بود که از زیبایی های خدا ناشکری میکرد و در کارهایش شکر خدا را گویا نمیشد.
بر روی دریای آبی و آرام در حال حرکت بود که ناگهان ابر های تیره و تار بر صفحه ی آسمان
پدیدار شدند. آبهای آرام دریا به سیلی خروشان تبدیل شدند و یکباره کشتی زیبا و مجلل تاجر
به تکه های چوبی تبدیل و واژگون شدند. تاجر نیز در دریای خروشان سر در گم مانده بود بر
روی یک تکه چوب .
از فرط خستگی خوابش برده بود و در ذهنش فقط یک چیز نقش داشت : خدا.
وقتی چشمانش راباز کرد دید که به ساحل یک جزیره ی دور افتاده رسیده و هیچ کسی در
این جزیره وجود ندارد . تاجر که حالا به یک آدم منزوی و دور افتاده تبدیل شده بود فریاد زد:
خدایا آخر چرا من ؟؟؟ چرا با من اینگونه کردی ؟؟؟ مگر من چه کردم ؟؟؟
چندین روز به همین حال شبهارا در ساحل سرد و کنار دریا گذراند . تا توانست روز ها چوب
جمع کرده تا کلبه ای برای خود بسازد. سر انجام بعد از روزها سختی و مشقت کلبه را ساخت
و توانست یک شب را با خیال آسوده بخوابد . ولی این بار به خدا گفت: خدایا شکرت که
سقفی برای من بنا شد. صبح از خواب بیدار شد تا به داخل جزیره برود و غذایی برای خود
فراهم کند که باز باران و رعد و برق شروع شد و تاجر را به ناچار به به سمت کلبه اش
بازگرداند . اما وقتی تاجر به کلبه رسید در برابر خود کلبه اش را که در حال سوختن بود دید.
دنیا برایش تیره و تار شد . فریاد زد: آخر خدایا چرا با من اینچنین کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شب را در کنار ساحل خوابید و دیگر هیچ امیدی برایش باقی نمانده بود. اما صبح با صدای بوق
یک کشتی از خواب بیدار شد . آری یک کشتی برای نجات او آمده بود و اورا با خود به
کشورش برد . وقتی در کشتی از نا خدای کشتی پرسید : از کجا میدانستی که من در این
جزیره گم شده ام ؟؟نا خدا در جوابش گفت: دیشب که در حال حرکت بر روی آب بودیم علایم
خبری تو را که با دود میدادی مشاهده کرده و به سویت آمدیم . و اینگونه شد که تاجر در کار
خدا مانده بود .

سلام دوستان عزیز امیدوارم که از داستانی که برایتان نوشتم خوشون اومده باشه و بخونیدش.
راستاش چند وقتی هست که مشکلی برام پیش اومده و ازتون خواهش میکنم که برام دعا کنید و
اینم آخرین پستی هست که براتون میزارم . امیدوارم که در نبود من یادی هم از ما کنید . ممنونم .
امیدوارم سالهای سال باهم زندگی کنین و موفق باشین . در ضمن سمانه خانوم تولدتونم مبارک باشه انشالا مثل روزی که میخواهین شمع تولد ۱۹ سالگیتونو فوت کنین بعد از سالها۱۲۰۰ تا شمعو فوت کنین خیلی سخته ها چون زیاده...........
![]()
در ابتدای راه زندگی دوپرنده ی عاشق در جستجوی زندگی
باهم میرن تا برسن به خورسید تو راه زندگی .........
نور شباشون عشق به هم نشان راه هم قلب هم
میرن به فردا برسن به روشنی رو به بهار
تا ابد هر دو عاشق لحظه ی دیدار.........
دوستدار شما:ارسلان
خورشید روزهای سردم توئی
همه ی زندگی من تویی
عشق و مستی و راستی ام توئی
دوست دارم همیشه قشنگ ترین بهانه ام
بی تو فقط یه قطره تو دریای نگاهتم
تو زنگ جشن عشق تو
من عمریه که خوابم تو ساحل نگاهت سوگند عشق میسازم.
چه دعای بهتر از این:
خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق
نبود هیچ غروبت غمناک ................
»»ارسلان««
جدید که شامل دو قطعه شعر و یک داستان کوتاه از خانوم میترا سهیل.
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه باقیست جز آتشی به منزل.
این شعر بالای رو به خاطر داداش اردلان دادم که دلم براش یه ذره شده.
بیا بشینیم و به آسمان نگاه کنیم و به آسمان نگاه کنیم که درس های زیادی پیش رویمان است. ابرها را ببین که چگونه بی هدف پرسه میزنند و بیا از آسمان یاد بگیریم و به هیچ فکری نچسبیم و بی خیال و رها بگذاریم فکرها در آسمان ذهن مان جابجا شوند و حتی گاهی دور دور شوند . این طور قلبمان مثل آسمان صاف میشود .

بیا به به غروب که روز جایش را به شب میدهد خیره شویم و در هیچ مشکلی نمانیم . نگو قلبت زخمی شده . عیبی ندارد . دوباره خوب میشود . قبلا هم اتفاق افتاده . یکی میرود و دیگری می آید . یکی میمیرد و دیگری متولد میشود . این نفس تغییر است . عشق را بارها پیدا میکنی . همانطور که میدانی امکان نداره که شبی به روز نرسد.
رفتی از یادم دیگه واسه همیشه
دل من دیگه برات تنگ نمیشه
ولی اینو بدون دیگه واسه همیشه
با رفتنت دنیا دیگه تموم نمیشه
همه خوبین؟ منم بد نیستم از احوال پرسی های شما . یه چند روزی بود که بیمارستان بودم به خاطر
تصادف و یه عمل کوچیک کردم ولی الان حالم تقریبا خوبه و خدارو شکر در خدمتتونم . حتما میگین که:
ای بابا این ارسلان خوب شد دوباره برگشت کاشکی.....................![]()
اما باید تشکر کنم از چند تا از دوستای خوبم که این مدت به فکرم بودنو بهم سر میزدن
تا از احوالم با خبر بشن . خوبه حالا یکی یکی شروع میکنم
اول از همه باید از علیرضا و سمانه جان تشکر کنم . چون اولین نفری که حالمو پرسیدن این دو تا دوست
گلم بودن . امیدوارم که زودتر عروسی کنن. علیرضا جان کارت عروسی یادت نره ها .
بعدش نوبت آبجی محیای خودم که واقعا در حقم خواهری کرده . ولی الان نمیدونم باز چی شده که
نیستش . خدا بهش کمک کنه .
بعدشم اون یکی آبجی محیا که ازش بابت نگرانی هاش ممنونم .
حالا نوبت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بله دیگه نوبت دختر خاله سونا هستش که واقعا خیلی باحاله و مطمئنم که اگه
تهران بودش میومد عیادتم.
بعدشم میشه نوبته هلیا خانوم که همیشه لطفش شامل حال ما شده و میشه .
یه خانوم دیگه هم هستش که میگه دختر بابا لنگ درازه . فریبا جان ممنون از لطفت .
آبجی نیلوفر و ناهید جان هم که خیلی ازشون ممنونم که به فکرم بودن .
حالا نوبتی هم که باشه نوبت گرگی جون میرسه که مثلا منو اومده بوده به تولد دعوت کنه .
گرگی جونم تولدت مبارک . امیدوارم هزار سال زندگی کنی . باید از یه دوست خوب هم که خیلی برای من عزیزه تشکر کنم . نیلوفر جان ممنون که به فکرم بودی .
و در اخر هم نوبت میرسه به بهترین دوستم . اصلا باید بگم داداشم چون بیشتر بهش میاد .
از یه دوست برام ارزشش خیلی بیشتره . و واقعا این چند روزه خیلی به من و خانواده ام کمک کرده
حتی شب تصادفم تا دم دمای صبح پیشم بوده . داداش اردلان واقعا نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم
بابت همه ی زحماتی که برام کشیدی ممنونم. خیلی خیلی ممنون .
خوب دیگه خیلی حرف زدم . بازم از همه تشکر میکنم که اینقدر به فکر بودین .
تا چند روزه دیگه هم یه آپ خیلی توپ میکنم . فعلا بای بای
من که اصلا خوب نیستم . میبینین چه دنیای بدیه ؟
تا دیروزارسلان داشت زندگیشو میکردن اما............
بله میخوام همینو بهتون بگم .الان ولی بیمارستانه . متاسفانه امروز روز ارسلان نبود . فقط میخوام اینو بدونم . آخه چرا ؟؟؟؟؟
اون که داشت زندگیشو میکرد برا چی باید اینجوری بشه ای خدا؟؟؟
ارسلان امروز تصادف شدیدی کرده و الانم با یه پای تقریبا خورد شده و سری که ۲۳ تا بخیه خورده توی بیمارستانه . هنوزم که هنوزه با خبری که من ازش دارم به هوش نیومده . اینارو میگم تا بدونین که چقدر به عشقش پایدار بود . فقط براش دعا کنین تا از کما بیاد بیرون . خدا به خوانواده اش صبر بده.
این هم برای اونایی که بدشو میخواستن
واقعا همینو میخواستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اردلان

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.
آموخته ام که : يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند .
آموخته ام که : گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد.
آموخته ام که : گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .
من امشب در ره منزل یار من امشب دیوانه وار
می روم به سوی یار به سر منزل عشق
خانه ی پروردگار
من امشب مست و خراب میروم سوی ابدیت به سوی خدا.
درویشی را دیدم که در سیاهی شب را میرفت .
کنجکاو شدم و به دنبالش رفتم و با شروع به صحبت کردم.
- سلام درویش .
- سلام فرزندم.
- درویش در این تاریکی شب به دنبال چه میگردی؟
- به من نگاهی کرد و گفت تو نمیدانی شبی وجود نداره!!!
- شب سیاه نیست . انسان ها آن را سیاه میبینند .
نوری که در قلب پاک شب نهفته از روز نیز نورانی تر است.
فقط کافیست به کودک درون خود بیاموزی از شب چه برداشتی کند.
من در نور کامل شب راه میروم و نیاز به چیزی جز خدا ندارم.
ناگهان نوری از دستانش تابید . آن را به سمت من گرفت و گفت :
- بگیر . اگر در پی خدای خود میگردی این نور تو را به او میرساند.
هنوز هم با آن نور به دنبال خدا میگردم . اما درویش یک چیز را به من نگفت .
او نگفت که آیا من لیاقت رسیدن به خدا را دارم یا نه ؟؟؟؟؟؟
ارسلان
در کوچه های شعر من صدای جون تویی می آید.
صدای پای عابری که بی حراص از هر نگرانی به ریختن برگ های پائیز مینگرد.
وای که برای رهگذر چه خوش صداست وقتی برگی زیر پایش له میشود.
ولی قلب من؟؟؟؟
چیزی که زیر پا له میشود قلب من است .
اما چه بگویم؟؟
ای عابر!!
میدانی آن برگی که زیر پا له میکنی دریچه از قلب من است .
عشق منو روحه منو عمر من است
پس بیا با هم راه بریم تا به جای خرد کردن
ویرانه ای چون قلبم را آباد کنی.
فاصله هامون حتی اشک تو چشمامون فایده نداره
بی کسیامو غربت توی صدامو هیچ کسی خبر نداره
تنهایی من دیگه پایانی نداره ویرونه ی دل سرو سامونی نداره
باید بمونم تا همیشه تک و تنها همیشه این دل میشه بازیچه ی غم ها.
سلام به همه ی دوستای خوبم امروز میخوام ازتون یه سوال بپرسم
نظرتون در مورد عشق چیه ؟؟؟ تا حالا بهش فکر کردین ؟؟؟
منتظر جوابتون هستم. بای بای ![]()
![]()
خوابی همچون کابوس
خودم را میدیدم که در سیاهی مانده بودم.حیران و سرگردان.
تمام غم های دنیا به سراغم آمده بود. نمیدانستم از کجا و از کجا؟
چرا ؟ چگونه و به کدامین گناه؟
میدیدم که چقدر تنها و بی کس شدم 
پس داد زدم و کمک خواستم.
از خدایم طلب کمک کردم .
ناگهان صدایی در پاسخ گفت:
ـ هان !! کیستی که مرا صدا میزنی؟
ـ خدایا من هستم . بنده کوچک و ناچیزت
ـ ای بنده از من چه طلب میکنی؟
ـ کمکم کن . من ناتوان و عاجز شده ام .
ـ اما اگر کمکت کنم !! از خوبی ها و نعمت هایت نا شکری نمیکنی؟
ـ نه قول میدهم. قول میدهم تا ابد شکر گزارت بمانم .
ناگهان نوری بر من تابید . از آسمان صدایی آمد . سیاهی هارا میدیدم که دور می شدند و به جای آنها زیبایی و سپیدی آشکار میشد .
شب و سیاهی ها رو به پایان میرفت .
فرشته ها مانند سربازان سحر بودند که سیاهی ها را میراندند .
تا نگاهی به آسمان کردم ناگهان برق امید در دلم جرقه زد .
آری . خدا سحر را به من بخشیده بود تا برای همیشه به عهدم پایدار بمانم
پس بار خدایا حال که به من سحر را بخشیدی لیاقت نگهداریش را نیز به من عطا کن .
پس باشد تا بدون سحر فردایی نیز برایم نباشد.
» ارسلان «
وقتی که مردم . مرا در به جایی دور ببرید.
جایی که از صبح تا غروب صدای چه چه بلبلان سر مستم کند
جایی که جوی آبش زلال باشد در میان انبوه درختان.
دوست دارم مرا به بهشت ببرید تا کلبه ای بسازم
با گلبرگ یاس. به زیبایی خورشید و ترنم باران .
دوست دارم کلبه ای به زیبایی حوری بهشتی داشته باشم.
بیهوده میخندید به من . چون من به آن میرسم.
به امید روز مرگ من.
باران
باز هم باران . باز هم رد پایت روی آب های نالان .
قطره هایی که از سر شوق و شعف باریدن . 
بی آنکه کسی از آنها بپرسد به کجا میروند؟
برای آن جغدی که صدایش صدای مرگ است نگرانم.
چرا ای خدا بختی سیاه به او دادی مگر چه کرده بود؟
میگریم برای برگهای پاییز که جه مظلومانه میریزند و
چه ظالم آن عابری که لگد مالش میکند
چرا به این شدت؟
چرا به این نا مهربانی؟
من هنوزم غمی دارم در خودم
غمی به پهنای آسمان
پس باران ها ببارید . برگ ها بریزید ۰ ای جغد بمیر .
چون فردایی نخواهد بود.
سلام به همه عزیزانم خوووووووبین؟
من ایدفعه زود تر آپیدم . آجه حالم خوب نبود.
ببینن خووووووووبه؟ بای بای

مرسی که همه به فکرم هستین و سراغی هم از من میگیرین.
راستش چند وقته ناراحتم . یه خورده مشکل دارم با خودم
برام دعا کنین . از همتون ممنونم . بای بای ![]()
راستی یکی از دوستای خوبم رو شاید دیگه نبینم
براش آرزوی موفقیت میکنم . ولی دوست داشتم نمیرفت .
رضا جونم نرو. www.silent33.blogfa.com
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرنوشت کسی که طبيعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد
چه تلخ است ميوه درخت بينايی!
دکتر شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را به
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.





